بآتش کشیدن عبادتگاه،جرمی نیست که بر عهده آدمی باشد که محاکمه کند.
گاهی تاریخ را نه با جوهر، که با خاکستر مینویسند؛ خاکستر خانههایی که سوختند، شهرهایی که ویران شدند و انسانهایی که در میان هیاهوی تقدسها فراموش شدند.
عجیب است؛ وقتی سقفی فرو میریزد، فریادها برای آجرها بلند میشود، اما وقتی انسانی فرو میشکند، سکوتی سنگین بر دهانها مینشیند. گویی در این بازار وارونه، سنگها حرمت یافتهاند و آدمیان از یاد رفتهاند.
چه بسیار کسانی که برای دیوارها اشک ریختند، اما بر خون جاری بر سنگفرش کوچهها چشم بستند. چه بسیار منبرها که از تقدس بناها گفتند، اما از کرامت انسان چیزی نگفتند. انگار فراموش شده است که نخستین عبادتگاه هر حقیقتی، قلب انسان است؛ و هرگاه این عبادتگاه ویران شود، هیچ گنبدی، هرچند زرین، نمیتواند آن ویرانی را جبران کند.
اگر روزی دیدی که شکستن یک پنجره بیشتر از شکستن یک جان، وجدانها را به لرزه میاندازد؛ اگر دیدی که سوختن یک بنا از خاموش شدن یک زندگی مهمتر شمرده میشود؛ آنگاه باید پرسید: آیا دین برای انسان آمده است یا انسان برای دیوارها قربانی شده است؟
شاید خطرناکترین لحظهٔ تاریخ آن زمان نباشد که آتشی بر ساختمانی میافتد؛ بلکه زمانی باشد که آتش بیتفاوتی در جان مردم شعله میکشد و انسان بودن را میسوزاند. آن روز، خرابی تنها نصیب بناها نیست؛ بلکه ایمان نیز در زیر آوار تناقضها دفن میشود.
