در شایدهای بسیاری مانده ام. در حسرت این شایدها، عمری است که در جا میزنم. شایدهایی که به حسرتهای بسیاری منتهی شده است.
شاید اگر راه دیگری را برمیگزیدم، اکنون در نقطهای دیگر ایستاده بودم. شاید اگر سخنی را گفته بودم و سخنی را ناگفته نگذاشته بودم، سرنوشت چهرهای دیگر به خود میگرفت. شاید اگر دل به تردید نمیسپردم، بسیاری از فرصتها از کنارم نمیگذشتند. اما زندگی با «شاید»ها پیش نمیرود؛ زمان از میان انگشتان میگریزد و آنچه باقی میماند، خاطره انتخابها و حسرت انتخابنکردنهاست.
اکنون که به پشت سر مینگرم، میبینم هر «شاید» چون سایهای بلند در مسیرم کشیده شده است؛ سایهای که گاه مرا از رفتن بازداشته و گاه مرا به اندیشیدن واداشته است. با این همه، هنوز در ژرفای دل، کورسویی از امید روشن است؛ امیدی که میگوید شاید فردا، یکی از همین شایدها به حقیقتی روشن بدل شود و راهی را بگشاید که سالها در جستجوی آن بودهام.
شایدها، موجودات بیجسمی هستند که در تاریکترین گوشههای ذهن لانه میکنند. نه زاده میشوند و نه میمیرند؛ فقط رشد میکنند و ریشههایشان را در اعماق جان میدوانند. گاهی گمان میکنم زندگی چیزی جز راه رفتن در راهرویی از درهای نیمهباز نیست؛ درهایی که پشت هر کدام، احتمالی خاموش نشسته است. اما هیچکس جرئت گشودن همه آنها را ندارد.
سالهاست با سایه خودم همصحبت شدهام. سایهای که از من پیرتر است و رازهای بیشتری میداند. او هر شب کنارم مینشیند و دفتر شایدها را ورق میزند؛ دفتر کهنهای که برگهایش از آه و سکوت ساخته شدهاند. در آن دفتر، همه چیز ناتمام مانده است؛ لبخندهایی که هرگز بر لب ننشستند، سفرهایی که آغاز نشدند، و کلماتی که پیش از تولد مردند.
گاهی احساس میکنم زمان، برکهای راکد است و من تصویر محو خودم را در آن تماشا میکنم. موجی نیست که این تصویر را بر هم بزند، نوری نیست که آن را روشنتر کند. فقط سکوت است و انعکاس مبهم کسی که روزی میخواست به جایی برسد و اکنون میان انبوهی از شایدها، راه خود را گم کرده است.
شاید بزرگترین حسرت انسان، نه آن چیزی باشد که از دست داده، بلکه آن چیزی باشد که هرگز مجال وجود یافتن پیدا نکرد؛ زندگیهایی که میتوانستند باشند و هرگز نبودند.
اما این شایدها تنها از تردیدهای من زاده نشدند. سالهاست دستی ناپیدا بر ساعتها سنگینی میکند؛ دستی که عقربهها را نه به پیش، که در دایرهای بسته میگرداند. در سرزمینی که فردا همیشه در وعدهها زندگی میکند، “شاید” به زبان مشترک مردم بدل میشود. شاید کار پیدا شود، شاید آزادی بیشتر شود، شاید حقیقت گفته شود، شاید زندگی از این تنگنا عبور کند.
حکومتها میآیند و میروند، اما گاه چیزی از خود به جا میگذارند که از دیوارها و ساختمانها ماندگارتر است؛ میراثی از انتظار. انتظاری که در رگهای نسلها جاری میشود و انسان را به موجودی معلق میان امید و یأس بدل میکند. آنگاه مردم نه در اکنون، که در شایدها زندگی میکنند.
در چنین روزگاری، شایدها دیگر انتخاب فردی نیستند؛ سرنوشتی جمعیاند. در کوچهها، در صفها، در نگاههای خسته، در سکوتی که میان دو نفر رد و بدل میشود، میتوان انبوه شایدهایی را دید که هرگز فرصت تبدیل شدن به واقعیت را نیافتهاند. گویی زمان در جایی از تاریخ گره خورده است و هرچه مردم پیش میروند، دوباره به همان نقطه بازمیگردند.
و من نمیدانم زندانی این شایدها هستم یا وارث آنها؛ شایدهایی که سالها پیش ساخته شدند و هنوز بر شانههای ما سنگینی میکنند؛ همچون مه غلیظی که افق را میپوشاند و نمیگذارد کسی بداند آن سوی این همه انتظار، آیا راهی هست یا نه.
