سوک رقص

58 / 100 امتیاز سئو

سوگ‌رقص؛ وقتی بدن به زبان اندوه و مقاومت تبدیل می‌شود

شبی که تصویر، زبان را بلعید

در جست‌وجوی اینترنت بین‌المللی بودم؛ شبی کور و کر، نزدیکِ سحر.
زمانی که وی‌پی‌ان‌ها روشن شدند و تاریکیِ دیجیتال برای لحظه‌ای شکاف برداشت.
تصویرِ پزشکی قانونی کهریزک پیش چشمم نشست.

سوک رقص، رقصی متفاوت بر مزارها

به کدامین گناه کشته شدید؟

خشم در نگاه‌ها موج می‌زد.
سینه‌ها پر از درد بودند؛ دردِ گلوله، از هر نوع.
هر کاور، چون ضحاکی، وجودِ جوانی را بلعیده بود.
تلنبارِ کشته‌ها؛ بی‌صاحب، در سکوتی از فریاد.

وقتی غم به حرکت درمی‌آید

سوک رقص

بیایید…
مادر، پدر، خواهر و برادر.
بی‌کس و تنها.
آشنایی نیست.

گویی کاورها جلودارشان نبودند.
این همه اندوه و غم، چگونه به دی آمد؟

یک‌به‌یک با پست‌ها اعتراض می‌کردم
و در دلِ سیاهی، فریادِ اشک می‌زدم.

رقصی سوگوارانه پا گرفت.
نه برای شادی.
نه برای تماشا.
بلکه چون غم دیگر در سینه جا نمی‌شد.

بدن‌ها، بی‌اختیار، با سمفونی مرگ نواختند:
پای‌کوبان،
دست‌افشان،
چشم‌گریان،
در دلِ نفرین.

نه؛ یکی نبود.
همه رقص سوگواری داشتند آن شب.

دی‌ماه؛ سوگِ معاصر و فریاد جمعی

سوک رقص

دی آمد؛
نه فقط با تورم و گرانی و سقوط ریال،
بلکه با فریاد میلیون‌ها ایرانی که گفتند: «بس است».

از بازار آغاز شد،
به صدها شهر رسید،
با شلیک برای کشتن،
و قطع اینترنت سراسری.

جوانان رفتند.
آن‌ها که عروسی ندیدند،
فرزند نپروردند،
و آینده نچشیدند.

اما خانواده‌ها در سکوت نماندند.
مادران و پدران، ایستاده،
با چشم‌های گریان،
دست در دست هم،
رقصیدند.

سوگ‌رقص چیست؟

سوگ‌رقص یعنی وقتی اندوه آن‌قدر بزرگ است
که زبان کم می‌آورد
و بدن، جای کلام می‌ایستد.

این رقص:
نه نمایش است،
نه آیین تحمیلی،
بلکه کنشی خودانگیخته
برای زنده ماندن حقیقت.

از سیاوش تا امروز

1000150931

در فرهنگ ایران،
سوگ همیشه ایستا نبوده است.

مرگ سیاوش،
سوگی آفرید که در حرکت معنا یافت.
آیین‌های سوگ سیاوش،
مرز میان گریه و رقص را محو کردند.

پس از آن،
تعزیه،
سینه‌زنی‌های ریتم‌دار،
و آیین‌های عاشورایی،
بدن را به زبان اندوه بدل کردند.

بدن، کاتارسیس و مقاومت

در روان‌شناسی،
سوگ‌رقص شکلی از پالایش است.
بدن حرکت می‌کند
تا درد سرکوب نشود.

این سوگ، سوگ فعال است.
همدلی بدنی می‌سازد.
و مانع فرسایش روانی جمعی می‌شود.

نه به فراموشی

سوگ‌رقص نه فراموشی است،
نه تسلیم،
نه سکوت.

وقتی فریاد خطرناک است
و سکوت خیانت،
بدن سخن می‌گوید.

نه به فراموشی.
نه به سکوت.
نه به تسلیم.

سوگ رقص، رقص سوگوارانه یعنی وقتی غم آن‌قدر بزرگ است که زبان کم می‌آورد و بدن به‌جایش حرف می‌زند.
رقصی که از زانو آغاز شد
آن‌ها نرقصیدند برای شادی.
نرقصیدند برای تماشا.
رقصیدند چون غم، دیگر در سینه جا نمی‌شد.
وقتی پیکر فرزند را از آغوش خاک پس گرفتند،
وقتی نام را صدا زدند و پاسخی نیامد،
وقتی خانه از نفس افتاد،
بدن پیش از زبان تصمیم گرفت.
مادر، با شانه‌هایی که دیگر بارِ گریه را نمی‌کشید،
پا به زمین کوبید؛
رقصید!!! این رقص، رقص نبود؛
آیینِ ماندن بود.
حرکتی بود میان زانو و دل،
میان خاک و خاطره،
میان «بود» و «دیگر نیست».
در دی‌ماه،
خیابان‌ها سرد بودند
اما بدن‌ها هنوز گرمِ نام فرزندانشان.
کسی ساز نزد،
اما ریتم از ضربان قلب‌ها می‌آمد.
کسی دست نزد،
اما هر قدم، شهادتی بود
بر این‌که مرگ نتوانست آخرین کلمه باشد.
آن‌ها ایستاده گریستند.
ایستاده لرزیدند.
ایستاده چرخیدند.
چون نمی‌خواستند فرزندانشان
در تاریخ
افتاده روایت شوند.
رقص سوگوارانه‌ی دی‌ماه
نه از جنس فراموشی بود
و نه تسلیم.
این رقص، زبانِ بی‌زبانی بود؛
وقتی فریاد خطرناک است
و سکوت، خیانت.
بدن‌ها گفتند آن‌چه را
دهان‌ها اجازه نداشتند.
پاها نوشتند
آن‌چه را قلم‌ها حذف می‌کردند.
و چنین شد که
در میانه‌ی عزا،
حرکت متولد شد؛
نه برای زندگیِ دوباره‌ی کشته‌شدگان،
بلکه برای زنده ماندنِ حقیقت.
وقتی بدن‌ها، اندوه و حقیقت را به حرکت درآوردند.
در عمق شب‌های پر از اندوه ایران، جایی که سایه‌های سرکوب بر سرزمینی کهن سنگینی می‌کند، یک پدیده شگفت‌انگیز و غم‌بار زاده شده است:
رقص سوگ
این رقص، نه از شادی، بلکه از عمق درد و ماتم برمی‌خیزد؛ خانواده‌هایی که عزیزان‌شان را از دست داده‌اند بر سر مزارها گرد می‌آیند.

با آهنگ‌هایی که گاهی سنتی و گاهی مدرن هستند، بدن‌های‌شان را به رقص درمی‌آورند، اشک می‌ریزند، و در این آمیزش گریه و حرکت، سوگواری‌شان را به زبانی فراتر از کلمات بیان می‌کنند. این نه یک جشن، بلکه یک فریاد خاموش است نه برای فراموش کردن، بلکه برای زنده نگه داشتن.
رقص بر لبه ی تیغ درد.

رقصی از نوع سماع نیست که در چرخشی حول محوری واحد، سر بر آستان و دست افشان

پذیرایش باشی…

شرمندگی با سری افتان و بیهوش، بی مستی

دستانی نه بر آستان، بر خاک

شانه هایی خمیده، از فرط درد

کوبه هایی بر خاک،

1000150933

رقص سوگوارنه ای که، در فراغ جوانی پا گرفته بود… گریستم و گریستم……
بدنهای صاحبان این رقص بی اختیار با سمفونی مرگ مینواخت… پای کوبان
دست افشان
چشم گریان
در دل نفرین…

این رقص، زبانِ بی‌زبانی بود؛
وقتی فریاد خطرناک است
و سکوت، خیانت.
بدن‌ها گفتند آن‌چه را
دهان‌ها اجازه نداشتند.
پاها نوشتند
آن‌چه را قلم‌ها حذف می‌کردند.
و چنین شد که
در میانه‌ی عزا،
حرکت متولد شد؛
نه برای زندگیِ دوباره‌ی کشته‌شدگان،
بلکه برای زنده ماندنِ حقیقت.
وقتی بدن‌ها، اندوه و حقیقت را به حرکت درآوردند
در عمق شب‌های پر از اندوه ایران.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *