شایدها

62 / 100 امتیاز سئو

شایدها؛ در حسرت راه‌های نرفته

در حسرت شایدها!

شایدهای زندگی سریالی است بی‌انتها.

بیتوته در شایدها

در شایدهای بسیاری مانده‌ام. در حسرت این شاید‌ها، عمری است که درجا می‌زنم. شایدهایی که به حسرت‌های بسیاری منتهی شده‌اند. شاید اگر راه دیگری را برمی‌گزیدم، اکنون در نقطه‌ای دیگر ایستاده بودم. شاید اگر سخنی را گفته بودم و سخنی را ناگفته نگذاشته بودم، سرنوشت چهره‌ای دیگر به خود می‌گرفت. شاید اگر دل به تردید نمی‌سپردم، بسیاری از فرصت‌ها از کنارم نمی‌گذشتند.

اما زندگی با «شاید»ها پیش نمی‌رود؛ زمان از میان انگشتان می‌گریزد و آنچه باقی می‌ماند، خاطره انتخاب‌ها و حسرت انتخاب‌نکردن‌هاست.

سایه‌های بلند شایدها

سایه‌های مسیرم

اکنون که به پشت سر می‌نگرم، می‌بینم هر «شاید» چون سایه‌ای بلند در مسیرم کشیده شده است؛ سایه‌ای که گاه مرا از رفتن بازداشته و گاه مرا به اندیشیدن واداشته است. با این همه، هنوز در ژرفای دل، کورسویی از امید روشن است؛ امیدی که می‌گوید شاید فردا، یکی از همین شایدها به حقیقتی روشن بدل شود و راهی را بگشاید که سال‌ها در جستجوی آن بوده‌ام.

زندگی در میان درهای نیمه‌باز

در پستوی ذهنم، شایدها سریالی رشد می‌کنند

شایدها موجودات بی‌جسمی هستند که در تاریک‌ترین گوشه‌های ذهن لانه می‌کنند. نه زاده می‌شوند و نه می‌میرند؛ فقط رشد می‌کنند و ریشه‌هایشان را در اعماق جان می‌دوانند.

گاهی گمان می‌کنم زندگی چیزی جز راه رفتن در راهرویی از درهای نیمه‌باز نیست؛ درهایی که پشت هر کدام احتمالی خاموش نشسته است. اما هیچ‌کس جرئت گشودن همه آن‌ها را ندارد.

دفتر کهنه شایدها

ناتمام‌های دفتر شایدها که هر شب برای من لالایی می‌گویند

سال‌هاست با سایه خودم هم‌صحبت شده‌ام. سایه‌ای که از من پیرتر است و رازهای بیشتری می‌داند. او هر شب کنارم می‌نشیند و دفتر شایدها را ورق می‌زند؛ دفتر کهنه‌ای که برگ‌هایش از آه و سکوت ساخته شده‌اند.

در آن دفتر، همه چیز ناتمام مانده است؛ لبخندهایی که هرگز بر لب ننشستند، سفرهایی که آغاز نشدند و کلماتی که پیش از تولد مردند.

میان سکوت و حسرت

1000155460 1

سکوت این شایدها عمری است با برکه‌ام آشناست

گاهی احساس می‌کنم زمان، برکه‌ای راکد است و من تصویر محو خودم را در آن تماشا می‌کنم. موجی نیست که این تصویر را بر هم بزند و نوری نیست که آن را روشن‌تر کند. فقط سکوت است و انعکاس مبهم کسی که روزی می‌خواست به جایی برسد و اکنون میان انبوهی از شایدها، راه خود را گم کرده است.

بزرگ‌ترین حسرت انسان

شاید بودن و نبودن

شاید بزرگ‌ترین حسرت انسان نه آن چیزی باشد که از دست داده، بلکه آن چیزی باشد که هرگز مجال وجود یافتن پیدا نکرد؛ زندگی‌هایی که می‌توانستند باشند و هرگز نبودند.

همزاد شایدها

و این شایدها گویی همزاد من هستند

همزاد همجنس من که بین من و بودن، میل ذاتی به نبودن دارد و این بودن را با شایدها آشنایی دیرین هست.

کاش می‌شد با مسخ کافکا زندگی کرد و با طاعونش جان سپرد و ولگردی شد در این پارادوکس‌ها.

عرعری که هر شب با گزمه‌های حکومتی همسو می‌شوند و سلیطه‌های دوران، پیژامه‌پوش به رقص حاکمیت می‌رقصند.

عربده‌کشان، شایدها را به عابران ارزانی می‌دارند.

پرچم رسوایی به دست، از باورهای پوشالی خویش، فریاد شایدها را جاری می‌سازند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *